موضوعات
موسیقی
فیلم
عاشقانه ها
گالری
چه خبر
با هنرمندان

آرشیو مطالب

نویسندگان

لینکدونی
  خرید شارژ با موبایل - خرید شارژ با موبایل" title="خرید شارز موبایل">خرید شارز موبایل
  خرید ساعت" title="خرید ساعت مچی با گارانتی فروش">خرید ساعت

عاشقانه ها

    نویسنده : محسن جمشیدی تاریخ : چهار شنبه 20 ارديبهشت 1391برچسب:,

چقدر خوشحـال بود شیطــان,
وقتی سیــــب را چیدم

گمان می کرد فریب داده است مرا!

نمی دانســـت تو پرسیده بودی,
مرا بیشتر دوست داری یا ماندن در بهشـــــت را ...؟


     دسته بندی : <-PostCategory->|


عاشقانه ها

    نویسنده : محسن جمشیدی تاریخ : چهار شنبه 20 ارديبهشت 1391برچسب:,

اخم که می کنی،

نه دست و نه دندان،

فقط بوسه گره گشاست!

 


 

     دسته بندی : <-PostCategory->|


عاشقانه ها

    نویسنده : محسن جمشیدی تاریخ : چهار شنبه 20 ارديبهشت 1391برچسب:,

او مرا از چشمش انداخت و من بلندش کردم تا اوج


من روشنش کردم

اما او

خاموشی ام را جشن گرفت

...

     دسته بندی : <-PostCategory->|


عاشقانه ها

    نویسنده : محسن جمشیدی تاریخ : چهار شنبه 20 ارديبهشت 1391برچسب:,

من و تــــــــو





 

 

 

برای رسیدن به هم

 

 

 

هیچ چیز کم نداریم به غیر از یک معجزه ...!!!

 

 

 


     دسته بندی : <-PostCategory->|


عاشقانه ها

    نویسنده : محسن جمشیدی تاریخ : چهار شنبه 20 ارديبهشت 1391برچسب:,

خدایا ...

من دلم را صابون زدم به عشق او ، چرا چشمانم می سوزند؟.......


 


     دسته بندی : <-PostCategory->|


عاشقانه ها

    نویسنده : محسن جمشیدی تاریخ : چهار شنبه 20 ارديبهشت 1391برچسب:,

دیگران را می بخشم،حتی آنانی را که مرا آزرده اند

 

نه از برای آنکه مستحق بخشایشند …

 

بلکه “من لایق آرامشم…”

     دسته بندی : <-PostCategory->|


عاشقانه ها

    نویسنده : محسن جمشیدی تاریخ : چهار شنبه 20 ارديبهشت 1391برچسب:,

اینطـــور نمیشود


باید یک غریق نجات همیشه همراهم باشد


غــرق در فـکرت شدن اصلا دست خودمــ نیست.....


 


     دسته بندی : <-PostCategory->|


عاشقانه ها

    نویسنده : محسن جمشیدی تاریخ : چهار شنبه 20 ارديبهشت 1391برچسب:,

همیشه خوب خداحافظی كنید!
گاهی همه چیز آنقدر سریع اتفاق می‌افتد
كه فرصتی برای یك خداحافظی خوب پیدا نمیكنید !
گاهی جای بوسه‌ای كه هنگام خداحافظی نكرده‌اید،
تا ابد درد می‌كند.


 


     دسته بندی : <-PostCategory->|


عاشقانه ها

    نویسنده : محسن جمشیدی تاریخ : چهار شنبه 20 ارديبهشت 1391برچسب:,

بیا که بغض دوریت گرفته راه هر نفس

بیا که جز تـــــــــو دیگری طلسم وا نمیکند


     دسته بندی : <-PostCategory->|


عاشقانه ها

    نویسنده : محسن جمشیدی تاریخ : چهار شنبه 20 ارديبهشت 1391برچسب:,

مسواکت را برداشتی

حوله و لباس هایت را

همه را برداشتی

جز من


چمدانت را بستی

دستگیره را در مشت کردی


و پرسیدی

چیزی جا نگذاشته ام؟
چرا


غمِ رفتنت را جا گذاشته ای

و مرا


     دسته بندی : <-PostCategory->|


عاشقانه ها

    نویسنده : محسن جمشیدی تاریخ : چهار شنبه 20 ارديبهشت 1391برچسب:,

کی می خواد مثل تو باشه ،مثل تو که بی نظیری

مثه تو که با نگاهت ، منو از خودم می گیری

کی می خواد مثل تو باشه ،مثل تو که تکیه گاهی

تو به داد من رسیدی،توی تردید و سیاهی

همه چی از تو شروع شد،همه چی با تو تمومه

چرا دنیارو نبینم ، وقتی چشمات روبرومه

عشق تو پناه آخر ، واسه قلب نیمه جونه

کی می خواد مثل تو باشه ، کی مثه تو مهربونه

وقتی که چشای خیسم، دیگه جایی رو نمی دید

جزتوهیچ کس تو دنیا، حال وروزمو نفهمید

همه چی از تو شروع شد،همه چی با تو تمومه

چرا دنیارو نبینم ، وقتی چشمات روبرومه


 


     دسته بندی : <-PostCategory->|


عاشقانه ها

    نویسنده : محسن جمشیدی تاریخ : چهار شنبه 20 ارديبهشت 1391برچسب:,

 
 

دستانت،حلقه میزنندبه دورکمرم...!!!

این تنها<پرانتز>دوست داشتنی زندگی من است...!!!


     دسته بندی : <-PostCategory->|


عاشقانه ها

    نویسنده : محسن جمشیدی تاریخ : چهار شنبه 20 ارديبهشت 1391برچسب:,

یه جوری دلم تنگ میشه برات


     دسته بندی : <-PostCategory->|


عاشقانه ها

    نویسنده : محسن جمشیدی تاریخ : چهار شنبه 20 ارديبهشت 1391برچسب:,

چقدر قشنگه وقتی تمام زندگیت توی یه نفر خلاصه میشه

هیچی برات مهم نیست جز اینکه کنارش باشی و با بوی بدنش آرامش بگیری

ولي اون يه نفر هم رفت امروز واسه يه مدت نا معلوم از پيشم رفت

اين دردناكترين شرايطي كه مي تونست واسم پيش بياد

واقعا ديگه نمي تونم  جدايي كافيه


     دسته بندی : <-PostCategory->|


عاشقانه ها

    نویسنده : محسن جمشیدی تاریخ : چهار شنبه 20 ارديبهشت 1391برچسب:,

 
فقط خدا می داند که چقدر دلم برایت ضعف می رود

برای چشمهای مهربانت

برای شیطنت های شیرینت

طعم بوسه هایی که هیچ عاشقانه ای ، به پاییش نمی رسد

آن صورت زیبا و دوست داشتنیت

همه را عاشقم

دوستت دارم

می پرستمت

عزیزترن موجود زندگی پر عشقم

می گویم که همیشه بدانی

و یادت باشد

که عشق تو عاشقی دیگری را به من چشاند

تو را من عاشقانه عاشقم

 

 



     دسته بندی : <-PostCategory->|


عاشقانه ها

    نویسنده : محسن جمشیدی تاریخ : چهار شنبه 20 ارديبهشت 1391برچسب:,

دل من حالش خوشه اصلا بلد نيس بگيره

ولي خيلي تنگ مي شه گاهي مي ترسم بميره

اما بازم به خودش مي ياد و سو سو مي زنه

باز حياط خلوت سينم و جارو مي زنه

دارم مي تركم

برگرد وحيد ، من نمي تونم بي تو


     دسته بندی : <-PostCategory->|


عاشقانه ها

    نویسنده : محسن جمشیدی تاریخ : چهار شنبه 20 ارديبهشت 1391برچسب:,


     دسته بندی : <-PostCategory->|


عاشقانه ها

    نویسنده : محسن جمشیدی تاریخ : چهار شنبه 20 ارديبهشت 1391برچسب:,


     دسته بندی : <-PostCategory->|


عاشقانه ها

    نویسنده : محسن جمشیدی تاریخ : چهار شنبه 20 ارديبهشت 1391برچسب:,


     دسته بندی : <-PostCategory->|


عاشقانه ها

    نویسنده : محسن جمشیدی تاریخ : چهار شنبه 20 ارديبهشت 1391برچسب:,


     دسته بندی : <-PostCategory->|


عاشقانه ها

    نویسنده : محسن جمشیدی تاریخ : چهار شنبه 20 ارديبهشت 1391برچسب:,

زیبای شب را عاشقان می سازند


     دسته بندی : <-PostCategory->|


عاشقانه ها

    نویسنده : محسن جمشیدی تاریخ : سه شنبه 19 ارديبهشت 1391برچسب:,

نایت اسکین


     دسته بندی : <-PostCategory->|


عاشقانه ها

    نویسنده : محسن جمشیدی تاریخ : سه شنبه 19 ارديبهشت 1391برچسب:,

خدا درد رو به ما هدیه دادیکی رو از اسمون فرستاد اسمشو گذاشت همدرد


     دسته بندی : <-PostCategory->|


عاشقانه ها

    نویسنده : محسن جمشیدی تاریخ : سه شنبه 19 ارديبهشت 1391برچسب:,

http://blogs-static.maktoob.com/userFiles/s/m/smsma_mostafa/images/coffee5.jpg

اون (دختر) رو تو یک مهمونی ملاقات کرد. خیلی برجسته بود، خیلی از پسرها دنبالش بودند در حالیکه او (پسر) کاملا طبیعی بود و هیچکس بهش توجه نمی کرد.


آخر مهمانی، دختره رو به نوشیدن یک قهوه دعوت کرد، دختر شگفت زده شد اما از روی ادب، دعوتش رو قبول کرد. توی یک کافی شاپ نشستند، پسر عصبی تر از اون بود که چیزی بگه، دختر احساس راحتی نداشت و با خودش فکر می کرد، "خواهش می کنم اجازه بده برم خونه..."

یکدفعه پسر پیش خدمت رو صدا کرد، "میشه لطفا یک کم نمک برام بیاری؟ می خوام بریزم تو قهوه ام." همه بهش خیره شدند، خیلی عجیبه! چهره اش قرمز شد اما اون نمک رو ریخت توی قهوه اش و اونو سرکشید. دختر با کنجکاوی پرسید، "چرا این کار رو می کنی؟" پسر پاسخ داد، "وقتی پسر بچه کوچیکی بودم، نزدیک دریا زندگی می کردم، بازی تو دریا رو دوست داشتم، می تونستم مزه دریا رو بچشم مثل مزه قهوه نمکی. حالا هر وقت قهوه نمکی می خورم به یاد بچگی ام می افتم، زادگاهم، برای شهرمون خیلی دلم تنگ شده، برا والدینم که هنوز اونجا زندگی می کنند." همینطور صحبت می کرد، اشک از گونه هاش سرازیر شد. دختر شدیدا تحت تاثیر قرار گرفت. یک احساس واقعی از ته قلبش. مردی که می تونه دلتنگیش رو به زبون بیاره، اون باید مردی باشه که عاشق خونوادشه، هم و غمش خونوادشه و نسبت به خونوادش مسئولیت پذیره... بعد دختر شروع به صحبت کرد، در مورد زادگاه دورش، بچگیش و خونوادش.

مکالمه خوبی بود، شروع خوبی هم بود. اونها ادامه دادند به قرار گذاشتن. دختر متوجه شد در واقع اون مردیه که تمام انتظاراتش رو برآورده می کنه: خوش قلبه، خونگرمه و دقیق. اون اینقدر خوبه که مدام دلش براش تنگ میشه! ممنون از قهوه نمکی! بعد قصه مثل تمام داستانهای عشقی زیبا شد، پرنسس با پرنس ازدواج کرد و با هم در کمال خوشبختی زندگی می کردند....هر وقت می خواست قهوه براش درست کنه یک مقدار نمک هم داخلش می ریخت، چون می دونست که با اینکار حال می کنه.

بعد از چهل سال، مرد در گذشت، یک نامه برای زن گذاشت، " عزیزترینم، لطفا منو ببخش، بزرگترین دروغ زندگی ام رو ببخش. این تنها دروغی بود که به تو گفتم--- قهوه نمکی. یادت میاد اولین قرارمون رو؟ من اون موقع خیلی استرس داشتم، در واقع یک کم شکر می خواستم، اما هول کردم و گفتم نمک. برام سخت بود حرفم رو عوض کنم بنابراین ادامه دادم. هرگز فکر نمی کردم این شروع ارتباطمون باشه! خیلی وقت ها تلاش کردم تا حقیقت رو بهت بگم، اما ترسیدم، چون بهت قول داده بودم که به هیچ وجه بهت دروغ نگم... حال من دارم می میرم و دیگه نمی ترسم که واقعیت رو بهت بگم، من قهوه نمکی رو دوست ندارم، چون خیلی بدمزه است... اما من در تمام زندگیم قهوه نمکی خوردم! چون تو رو شناختم، هرگز برای چیزی تاسف نمی خورم چون این کار رو برای تو کردم. تو رو داشتن بزرگترین خوشبختی زندگی منه. اگر یک بار دیگر بتونم زندگی کنم هنوز می خوام با تو آشنا بشم و تو رو برای کل زندگی ام داشته باشم حتی اگه مجبور باشم دوباره قهوه نمکی بخورم.

اشک هاش کل نامه رو خیس کرد. یه روز، یه نفر ازش پرسید، " مزه قهوه نمکی چیست؟ اون جواب داد "شیرینه"


     دسته بندی : <-PostCategory->|


عاشقانه ها

    نویسنده : محسن جمشیدی تاریخ : سه شنبه 19 ارديبهشت 1391برچسب:,


     دسته بندی : <-PostCategory->|


عاشقانه ها

    نویسنده : محسن جمشیدی تاریخ : سه شنبه 19 ارديبهشت 1391برچسب:,

در شب کوچک من ، افسوس

باد با برگ درختان میعادی دارد

در شب کوچک من دلهرهء ویرانیست

 

گوش کن

وزش ظلمت را می شنوی ؟

من غریبانه به این خوشبختی می نگرم

من به نومیدی خود معتادم

گوش کن

وزش ظلمت را می شنوی ؟

 

در شب اکنون چیزی می گذرد

ماه سرخست و مشوش

و بر این بام که هر لحظه در او بیم فرو ریختن است

ابرها، همچون انبوه عزاداران

لحظهء باریدن را گوئی منتظرند

 

لحظه ای

و پس از آن، هیچ.

پشت این پنجره شب دارد می لرزد

و زمین دارد

باز می ماند از چرخش

پشت این پنجره یک نامعلوم

نگران من و تست

 

ای سراپایت سبز

دستهایت را چون خاطره ای سوزان، در دستان عاشق من

                         [بگذار

و لبانت را چون حسی گرم از هستی

به نوازش لبهای عاشق من بسپار

باد ما را با خود خواهد برد

باد ما را با خود خواهد برد

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم اسفند 1387ساعت 18:37  توسط حامد  |  57 نظر

دعوت

 

ترا افسون چشمانم ز ره برده ست و می دانم

چرا بيهوده می گوئی، دل چون آهنی دارم

نمی دانی، نمی دانی، كه من جز چشم افسونگر

در اين جام لبانم، باده مرد افكنی دارم

 

 

چرا بيهوده می كوشی كه بگريزی ز آغوشم

از اين سوزنده تر هرگز نخواهی يافت آغوشی

نمی ترسی، نمی ترسی، كه بنويسند نامت را

به سنگ تيره گوری، شب غمناك خاموشی

 

 

بيا دنيا نمی ارزد باين پرهيز و اين دوری

فدای لحظه ای شادی كن اين رؤيای هستی را

لبت را بر لبم بگذار كز اين ساغر پر می

چنان مستت كنم تا خود بدانی قدر مستی را

 

 

ترا افسون چشمانم ز ره برده است و می دانم

كه سرتاپا بسوز خواهشی بيمار می سوزی

دروغ است اين اگر، پس آن دو چشم رازگويت را

چرا هر لحظه بر چشم من ديوانه می دوزی

 

 


     دسته بندی : <-PostCategory->|


عاشقانه ها

    نویسنده : محسن جمشیدی تاریخ : سه شنبه 19 ارديبهشت 1391برچسب:,

ماتم



 

 

آن زمانها کز نگاه خسته مرغان دريايي
وز سکوت ظلمت شبهاي تنهايي
و هنگامي که بي او جان من چون موجي از اندوه ميشد
قطره اشکي دواي درد من بود
اين زمان آن اشک هم پايان گرفته
وان دواي درد بي درمان هم
ماتمي ديگر گرفته
آسمان ميگريد امشب
ساز من مينالد امشب
او خبر دارد که ديگر اشک من ماتم گرفته
او خبر دارد که ديگر ناله ام پايان گرفته
او خبر دارد که ديگر ناله ام پايان گرفته

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم آذر 1389ساعت 23:29  توسط حامد  |  85 نظر

دیوانه بود این دل،



از این جهان، تنها خدا داده مرا رنجی دگر، تو
پس کی شود قلبم رها از دام  این غمهای دنیا

آخر چرا با درد و غم دل  آشنا شد

دیوانه بود این دل، چرا دیوانه تر شد

چون مرغکی بی بال و پر تنهای تنها
در سینه ی  سرد فراموشی رها شد

آخر دلم، پژمرده شد، افسرده شد
چون شاخه ای افتاده  در دامان آتش
در شعله سوزنده ی غمها فنا شد

آخر دلم، پژمرده شد، افسرده شد
چون شاخه ای افتاده  در دامان آتش
در شعله سوزنده ی غمها فنا شد

دیوانه بود این دل، چرا دیوانه تر شد

 دیوانه بود این دل، چرا دیوانه تر شد

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم آذر 1389ساعت 19:29  توسط حامد  |  15 نظر

در ميان گريه هايم


 

در ميان گريه هايم

همچو يک شمع مذابم

در ميان آرزوها

چون کويری در سرابم

چشمه ايی خشکيده از امواج آبم

من سرودی در گلو بگرفته از غم

من چو فانوسی به طاق بيکسی ماوا گرفتم

شمع بی نورم که در فانوس جانم جا گرفتم

قوی تنهايم که در تنهايی خود

رفته ام از ياد ياران دير سالیست

مرغ غم در جان من خوش کرده منزل

وای بر من

وای بر دل

 

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم آذر 1389ساعت 18:48  توسط حامد  |  9 نظر

 

دوش با ياد تو، ليك از تو جدا، تا دم صبح
گريه كرديم من و شمع بتا تا دم صبح
دور از جان تو اي دوست كه ديشب بي تو
سنگ مي ريخت به ما ابر بلا تا دم صبح
ياد آن شب كه به هم سلسله جنبان بودند
شانه و دست من و باد صبا تا دم صبح
بر سرم دوش زهجران تو كوكب مي ريخت
شب جدا ، شمع جدا ، ديده جدا تا دم صبح
نه همين دوش كه عمريست معلم شبها
گريه كردم به خدايي خدا تا دم صبح

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم مهر 1389ساعت 19:29  توسط حامد  |  12 نظر

در لحظه

 

به تو دست‌می‌سايم و جهان را درمی‌يابم،
به تو می‌انديشم
و زمان را لمس‌می‌کنم
معلق و بی‌انتها
عريان.


 

 

 

می‌وزم، می‌بارم، می‌تابم.
آسمان‌ام
ستاره‌گان و زمين،
و گندم عطر آگینی که دانه می بندد


     دسته بندی : <-PostCategory->|


عاشقانه ها

    نویسنده : محسن جمشیدی تاریخ : سه شنبه 19 ارديبهشت 1391برچسب:,

http://www.myup.ir/images/20786947659909650646.jpgادم وقتی عاشق شد حتی یه لحظه عشقشو نمیزاره بره


     دسته بندی : <-PostCategory->|


عاشقانه ها

    نویسنده : محسن جمشیدی تاریخ : سه شنبه 19 ارديبهشت 1391برچسب:,

بیا نگارا،بیا در آغوش من

بزن ز می آتشم ،ببر دل و هوش من

ز زلف وا کن گره که مست و آشفته به

بریز این مشک را بریز بر دوش من

**

ازین کمند بلند به گردن من ببند

بکش به هر سو مرا چو شیر سر در گمند

به ناز بر من بناز ،به غمزه کارم بساز

به ناله ی من برقص به گریه ی من بخند!!!

**

بخند و گیسو ز ناز بریز بر شانه ها

سبک به هر سو بپر ،بپر چوو پروانه ها

به عشوه دامان خویش برون کش از دست من

مرا به دنبال خویش دوان چو پروانه ها!

**

ز عشوه ها تازه کن ،به سر جنون مرا

به ناله افکن دل چو ارغنون مرا

چو لب نهم بر لبت ،لبم به دندان بگیر

لبم به دندان بگیر بنوش خون مرا

**

گهی به قهرم بسوز چو شمع آتش پرست

گهی در اغوش من بپیچ چون مار مست

به بوسه ای زهر ناک از آن لبم کن هلاک

سرم سیاهی گرفت بمان که رفتم ز دست

**

بیا و بنشین بیا!گل خرامان من

سر گران از شراب بنه به دامان من

دمی در آغوش من بخواب شیرین،بخواب

پرید هوش از سرم مپرس سامان من

**

بریز پر کن بریز ز باده جام مرا

برآر امشب برآر به ننگ نام مرا

سپیده بر می دمد به ناله های خروس

شب سبک سایه رفت نداده کام مرا

**

ببوس آری ببوس لب مرا نوش کن

مرا بدین چشم و لب خراب و مدهوش کن

تو هم چو بردی ز دست مرا بدین چشم مست

برو ز نزدیک من مرا فراموش کن


     دسته بندی : <-PostCategory->|


عاشقانه ها

    نویسنده : محسن جمشیدی تاریخ : سه شنبه 19 ارديبهشت 1391برچسب:,

روزی دخترکی که در خانواده ای بسیار فقیر زندگی می کرد از خواهرش پرسید مادرمان کجاست؟
خواهر بزرگش پاسخ داد که مادر در بهشت است؛ دخترک نمی دانست که مادر آنها به دلیل کار زیاد و بیماری صعب العلاج، چشم از جهان فرو بسته بود.
کریسمس نزدیک بود و دخترک مدام در مقابل ویترین یک فروشگاه کفش زنانه لوکس می ایستاد و به یک جفت کفش طلایی خیره می شد. قیمت کفش ۵۰ دلار بود و دخترک افسوس می خورد که نمی تواند کفش را بخرد. 

کریسمس فرا رسید و پدر دو دختر که در معدن کار می کرد مبلغ ۴۰ دلار را برای هر کدام از بچه ها کنار گذاشت تا این که در هنگام تحویل سال به آنها داد. دخترک بسیار آشفته شد و فردای آن روز سریع کیف و کفش قدیمی اش را به بازار کالا های دست دوم برد و آن را با هر زحمتی که بود به قیمت ۱۰ دلار فروخت؛ سپس فورا به سمت کفش فروشی دوید و کفش طلایی را خرید. در حالی که کفش را به دست داشت، پدر و خواهرش را راضی کرد تا او را تا اداره پست همراهی کنند. وقتی به اداره پست رسیدند، دخترک به مأمور پست گفت که لطفاً این کفش را به بهشت بفرستید. مأمور پست و خانواده دختر سخت تعجب کردند؛ مأمور با لبخند گفت که برای چه کسی ارسال کنم؟ دخترک گفت که خواهرم گفته مادرم در بهشت است من هم برایش کفش خریدم تا در بهشت آن را بپوشد و در آنجا با پای برهنه راه نرود، آخر همیشه پای مادرم تاول داشت..


     دسته بندی : <-PostCategory->|


عاشقانه ها

    نویسنده : محسن جمشیدی تاریخ : دو شنبه 18 ارديبهشت 1391برچسب:,

نگاه

نگاه

 


     دسته بندی : <-PostCategory->|


عاشقانه ها

    نویسنده : محسن جمشیدی تاریخ : دو شنبه 18 ارديبهشت 1391برچسب:,

خسته شدم از زندگی ، خسته شدم از روزگار
خسته شدم از روز و شب ، از سرنوشت  بی بهار
 
خسته شدم از همه چیز ، خسته شدم از همه كس
خسته شدم از آسمون ، خسته شدم از این قفس
 
خسته شدم از آدما ، از آدمای بی وفا
خسته شدم از این فریب ، خسته از این همه ریا
 
هركی بهت میگه سلام ، یه نقشه ای واست داره
ریسمون دوستی به خدا ، طناب محكم نداره
 
هر كی  بهت میگه سلام ، می خواد كه خنجر بزنه
مثل درخت روی تنت ، یه یادگاری بكنه
 
دنیای بی وفاییه ، دیگه وفا نمی بینی
همه باهات غریبه ان ، یه آشنا نمی بینی
 
اینجا همه برادرات ، واسه تو چاهی می كنن
تو روت واسه تو جون می دن ، پشت سرت حرف می زنن

آینه ها كِدر شدن ، خوبی دیگه قصه شده
فایده نداره همدلی ، این روزا دشمنی مُده
 
كوله بارت رو خوب ببند ، برو به یه جای دیگه
برو یه سرزمین دور ، برو یه دنیای دیگه
 
یه جور دیگه نفس بكش ، یه جور دیگه زندگی كن
یه جایی كه خدا باشه ، اونجا برو بندگی كن


     دسته بندی : <-PostCategory->|


عاشقانه ها

    نویسنده : محسن جمشیدی تاریخ : دو شنبه 18 ارديبهشت 1391برچسب:,

دست خودت نیست،زن که باشی گاهی دوست داری تکیه بدهی،پناه ببری،

ضعیف باشی دست ِ خودت نیست،

زن که باشی گاهی حریصانه بو میکنی دستهایت را شاید عطر ِ تلخ و گس ِ مردانه اش لابه لای
انگشتانت مونده باشد !

دست خودت نیست ، زن که باشی گاهی رهایش می کنی و پشت ِ سرش آب می ریزیو قناعت می

کنیبه رویای حضورش به این امید که او خوشبخت باشددست ِخودت نیست،

زن کــــ...ه باشی همه ی دیوانگی های عالم را بلدی

من زنـــــــــم نگاه به صـــــــدا و بدن ظریفــــم نکن

اگــــــــــر بخواهم تمـــــــام هویت مردانه ات را به آتش خواهم کشــــــــــــید ...




 

 

 


     دسته بندی : <-PostCategory->|


عاشقانه ها

    نویسنده : محسن جمشیدی تاریخ : دو شنبه 18 ارديبهشت 1391برچسب:,

شاید فراموشت شدم

 

شاید فراموشت شدم، شاید دلت تنگه برام
شاید بیداری مثل من به فکر اون خاطره ها

شاید تو هم شب که میشه میری به سمت جاده ها
بگو توهم خسته شدی مثل من از فاصله ها


با هر قدم برداشتنت ، فاصله بینمون نشست
لحظه ای که بستی در رو شنیدی که قلبم شکست

یادت بیاد که من کیم؟ همون که می میره برات
همونی که دل نداره برگی بیوفته سر رات


نمی تونم دورت کنم لحظه ای از تو رویاهام
تو مثل خالکوبی شدی تو تک تک خاطره هام

بگو من از کی بگیرم حتی یه بار سراغت رو
دارم حسودی می کنم به آینه ی اتاق تو...

کاش جای اون آینه بودم هر روز تورو می دیدمت
اگر که بالشت بودم هر لحظه می بوسیدمت


نمی تونم دورت کنم لحظه ای از تو رویاهام
تو مثل خالکوبی شدی تو تک تک خاطره هام

از کی داری تو دور میشی ؟ از من که میمرم برات
از منی که دل ندارم برگی بیوفته سر رات

 

 

 



 

 

 


     دسته بندی : <-PostCategory->|


عاشقانه ها

    نویسنده : محسن جمشیدی تاریخ : دو شنبه 18 ارديبهشت 1391برچسب:,

 

اجازه هست

 

سلام عزیز مهربون، اجازه هست بشم فدات؟
اجازه هست تو شعر من، اثر بذاره خنده هات؟

 

 شب که می شه یواش یواش، با چشمک ستاره هاش
اجازه هست از آسمون، ستاره کش برم برات؟

 

اجازه هست بیای پیشم یه کم بگم دوست دارم؟
تو هم بگی دوسم داری بارون بشم دل ببارم

 

بریم تو باغ اطلسی بی رنج و درد بی کسی
بهت بگم اجازه هست گل روی موهات بذارم

 

 اجازه هست خیال کنم، تا آخرش مال منی؟
خیال کنم دل منو، با رفتنت نمی شکنی؟

 

 اجازه هست خیال کنم، بازم میای می بینمت؟
با اون چشای مهربون، دوباره چشمک می زنی؟

 

 طپش طپش با چشمکت، غزل بگم برای تو
با اتکا به عشق تو، تو زندگی برم جلو؟

 

 هر چی بگی نه نمی گم، جونم بخوای برات می دم
هر چی می خوای بهم بگو، فقط بهم نگو برو

 

 اجازه هست بازم تو خواب، بوس بکارم کنج لبات
یه شعر تازه تر بگم، به یاد شرم گونه هات

 

 نشونیتو بهم می دی؟ تا پنهون از چشم همه
ورق ورق نامه بدم بازم برات

 

 همیشه مهربون من! نامه رسید به انتها
فقط یه چیز یادت باشه: بازم به خواب من بیا




 


     دسته بندی : <-PostCategory->|


عاشقانه ها

    نویسنده : محسن جمشیدی تاریخ : دو شنبه 18 ارديبهشت 1391برچسب:,


     دسته بندی : <-PostCategory->|


عاشقانه ها

    نویسنده : محسن جمشیدی تاریخ : دو شنبه 18 ارديبهشت 1391برچسب:,


     دسته بندی : <-PostCategory->|


عاشقانه ها

    نویسنده : محسن جمشیدی تاریخ : دو شنبه 18 ارديبهشت 1391برچسب:,


ماه من غصه نخور خاطره هامون کودکن

توی این قصه دلا یه وقتایی عروسکن

ماه من غصه نخور بازی زمین خوردن داره

کار دنیا همینه تولد و مردن داره

ماه من غصه نخور تاب بازی افتادن داره

زندگی شکستن و دوباره دل دادن داره

ماه من غصه نخور گلا میان عیادتت

به نتیجه میرسه آخر یه روز عبادتت

ماه من غصه نخور خیلیا تنهان مث تو

خیلیا با زخمای عاشقی آشنان مث تو

ماه من غصه نخور زندگی بی غم نمیشه

اونیکه غصه نداشته باشه آدم نمیشه

ماه من غصه نخور حافظ واست وا میکنم

شعرشو میخونم و تورو مداوا میکنم

ماه من غصه نخور دنیا رو بسپار به خدا

هردومون دعا کنیم تو هم جدا منم جدا


     دسته بندی : <-PostCategory->|


عاشقانه ها

    نویسنده : محسن جمشیدی تاریخ : یک شنبه 17 ارديبهشت 1391برچسب:,

سوختمو ساختم

کولبار درده بی مرام من ...

اگه باختی بازم بیا سراغ من

اهای تو ای رفیق نیمه راه من

بدون تو سیاه روزگار من...

همه دار و ندارمو دادمو گول چشمای نجیبتو خوردم

دل ساده ی بی کس و کارمو به دستای سرد تو سپردم

به پات سوختمو ساختمو هیچی نگفتم حق من این نبود...

تو بگو بعد این همه سال خوبی جواب قلب من این نبود...
 

     دسته بندی : <-PostCategory->|


عاشقانه ها

    نویسنده : محسن جمشیدی تاریخ : یک شنبه 17 ارديبهشت 1391برچسب:,

غصه نخور مسافر اینجا با هم غریبیم                     از دیدم نور ماه یه عمر بی نصیبیم

غصه نخور مسافر فدای قلب تنگت                         فدای برق ناز اون چشمای قشنگت

غصه نخور مسافر بازم میای به زودی                    بگم وقتی نبودی با قلب من چه کردی

غصه نخور مسافر هوای دوری                            من که خودم میدونم که چقدر صبوری

غصه نخور مسافر تو خود اسمونی                       در ارزو روزی که بیایی و بمونی

[]

     دسته بندی : <-PostCategory->|


صفحه قبل 1 1 2 3 4 5 ... 13 صفحه بعد
مطالب گذشته

·

عاشقانه ها ارسال در : 1391/2/22 19:36

·

عاشقانه ها ارسال در : 1391/2/22 19:34

·

عاشقانه ها ارسال در : 1391/2/22 19:34

·

عاشقانه ها ارسال در : 1391/2/22 19:27

·

عاشقانه ها ارسال در : 1391/2/22 19:21

·

عاشقانه ها ارسال در : 1391/2/22 19:18

·

عاشقانه ها ارسال در : 1391/2/22 19:15

·

عاشقانه ها ارسال در : 1391/2/22 19:12

·

عاشقانه ها ارسال در : 1391/2/22 19:11

·

عاشقانه ها ارسال در : 1391/2/22 19:7

·

موسیقی ارسال در : 1391/2/22 11:9

·

گالری ارسال در : 1391/2/22 10:51

·

گالری ارسال در : 1391/2/22 10:48

·

گالری ارسال در : 1391/2/22 10:47

·

گالری ارسال در : 1391/2/22 10:45

·

گالری ارسال در : 1391/2/22 10:44

·

گالری ارسال در : 1391/2/22 10:43

·

گالری ارسال در : 1391/2/22 10:41

·

عاشقانه ها ارسال در : 1391/2/22 10:38

·

عاشقانه ها ارسال در : 1391/2/22 10:24

پروفایل مدیر

  به وبلاگ من خوش امدید


دوستان من

تبادل لینک هوشمند
برای تبادل لینک  ابتدا ما را با عنوان من وتو2 و آدرس mnb2021.LXB.ir لینک نمایید سپس مشخصات لینک خود را در زیر نوشته . در صورت وجود لینک ما در سایت شما لینکتان به طور خودکار در سایت ما قرار میگیرد.






سایر امکانات
ورود اعضا:

نام :
وب :
پیام :
2+2=:
(Refresh)

<-PollName->

<-PollItems->

خبرنامه وب سایت:





آمار وب سایت:  

بازدید امروز : 22
بازدید دیروز : 4
بازدید هفته : 135
بازدید ماه : 134
بازدید کل : 86096
تعداد مطالب : 195
تعداد نظرات : 10
تعداد آنلاین : 1